بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

لحظه هاي بي تو
ما سه تا

سلام به همه بچه ها ما دیر دیر می اییم ولی این دفعه اومدیم بعد از دو سال که بهتون بگیم بچه ها ما شدیم سه تا .... اره خدا یه دختر کوچولو خوشگل به ما داد...

اسمش رو گذاشتیم رها ... ما سه تا خیلی خوشبختیم در کنار هم ... بچه ها دعامون کنید که بعضی از مشکلات دنیویمون حل بشه .... همتون رو دوست داریم .

لینک نوشته

يه روز جمعه

ای کاش شاعری بودم

که زيبا زيبا شعر می سرودم

و زيبا زيبا به تو تقديمشان می کردم

کاش نوازنده ای بودم و موسيقی دلنواز عشق بی کرانم را

برايت می نوازيدم ٬

اگر واژه ها را يارای نوازش روح ستوده ات نيست .

محبوب نازنينم

قلب تاريکم گنجايش احساسم

و زبان قاصرم توان بيان رويای پرواز ندارد ...

امروز جمعه ۱۲خرداد من و همسرم کنار هم نشسته ايم و داريم اين وب که به ياد آورنده روزهای سخت و خوش زندگی ما و روزهای بسيار بياد ماندنی است را آپ می کنيم .......

هميشه آرزو داشتيم روزی برسد که در کنار هم اين وب را آپ کنيم از خدا متشکريم که ما را قادر ساخت تا در کنار هم زندگی خوبی را شروع کنيم .

دوستتون دارم قد ستاره های دنيا

هر آن کس را که در خاطر زعشق دلبری باری است

                                            سپندی گو بر آتش نه که داری کار و باری خوش

دوستت دارم z

تا عشق

 

 

لینک نوشته

ما دو تا

 

 

        ما برگشتيم

   با سلام خدمت شما عزيزان ما برگشتيم و البته به هم رسيديم و برگشتيم اميدواريم همه شما هم به ارزوتون برسين.

برای خوشبختيمون دعا کنيد .... مرسی... دوستتون  داريم.

 

 

 

 

لینک نوشته

برای آخرين بار ... تا اون روز !

ديروز بعد از ظهر گفت مياد که برای آخرين بار آپ کنه ... تا روزی که به هم برسيم . گفت بيام ببينم . حالا آپ نکرده و من مجبورم ............... نمی دونم چی بگم فکر می کردم الان که بيام می بينم خودش گفته . محمدم ای کاش گفته بودی ...

   راستش بچه ها اين روزا ما به آرزومون نزديکيم اما مساله همينه آره اما نمی دونيم که نزديکيم يا نه چون ديگران فکرهايی دارن که ما نداريم . آخه شما بگيد مگه زندگی يه زندگی که توش اين همه عشقه می تونه چيز زيادی کم داشته باشه ؟ چرا همه انقدر بی احساس شدن ؟ اون وقت می گن ما هم احساسو در نظر می گيريم اگر می گريريد حداقل يه کاری کنيد محمد من اين همه صدمه نمی بينه اگر دلتون نمی خواد ببينيد دارم اشک می ريزم پس چرا فقط نگام می کنيد و می گيد اشک نريز خودتو از بين نبر ؟ ااااااای ی ی ی  خددددااااااااااااااا

   ما ديروز ارتباطمونو قطع کرديم

دارم می ميرم . من چيز زيادی نمی خوام فقط می گم يه طوری بشه تا اون اين همه غصه نخوره . بغضم ديگه نمی شکنه . اين بدترين درده تا حالا تجربه کرديد ؟ نمی دونم می ترسم اشک چشمم خشک شده باشه اما فقط يه بغض می ياد تو گلمو انقدر اذيتم می کنه که می خوام سرمو بکوبم به ديوار . من که همه ی اميدم به خود مهربونشه ... اون فقط می بينه ما چی می کشيم فقط اون می فهمه و فقط اون می تونه که کاری کنه ما از اين غصه نجات پيدا کنيم بدون اينکه حتی يکی از افکار نا اميد کننده ی اطرافيان ( که البته قصد فراهم کردن خوشبختی مارو دارن می دونم ) جنبه ی واقعيت به خودش بگيره . من می دونم خدا داره يه کارايی برامون می کنه من مطمئنم اگر به خاطر اون دور از هم اين همه تنها شديم نمی ذاره عذاب بکشيم من می دونم . بچه ها ازتون خواهش می کنم برامون چند تا دعا کنيد :

۱. محمد حالش خوب باشه و بمونه

۲. کار محمد درست بشه و همين طور همه ی مشکلات ديگش

۳. قوی باشه و بمونه

۴. عشقمون هميشه پايدار بمونه و وقتی به هم رسيديم بتونيم همديگرو خوشبخت کنيم

۵. اشک چشم من برگرده

اما عزيز  دلم اينو يادت باشه : وقتی دستای همو بگيريم ديگه هيچ چيز نمی تونه از هم جدامون کنه

يه شعر :   وقتی گريه می کنی انگار داره بارون می باره از دل ابرای پاره

               وقتی گريه می کنی انگار دل ستاره ها می گيره تو تخت و گهواره

               وقتی گريه می کنی انگار دلم پر از غمه می بينی ؟ بی قراره ...

               وقتی گريه می کنی آسمون چشمای ناز تو پر از ابر بهاره !

                                     پس گريه نکن !!!

دعا کنيد يه خبری به من بيچاره برسه که امروز مدرسه هم نرفتمو تنها و افسرده اينجا توی اين اتاق موندم و ياد روز هايی می افتم که توی اين اتاق ميشستم و با شادی به حرفای محمد فکر می کردم و به اون روز ... دعا کنيد خدا زودزود به دادمون برسه . اين جا هم تا وقتی به هم نرسيديم آپ نمی شه . دلمون برای همتون تنگ می شه ( يه چيزی هم برای  محمد : اگر خواستی بنويسی بقيه ی همين بنويسی فکر کنم خوب می شه )

فاصله ها فاصله ها اونو به من برسونيد

                           فاصله ها فاصله ها درد منو نمی دونيد ...

 محمدم

آه پسر چقدر خدا مهربونه به جان خودم

من ديروز تصميم گرفته بودم برم ديگه برم چون يه حرفی شنيدم که برام خيلی سخت بود شنيدنش .... خيلی اعصابم خورد بود رفتم مسجد حسابی با خدا حرف زدم بهش گفتم يه کاری کن که امروز و فردا يه خبر خوبی بشنويم و بعدش خبر بدی ديگه نشنويم ... به جان خودم شد ...

ای خدا ممنونتم يه دنيا هر چی داريم از توست تويی که کمکمون می کنی تويی که ما رو زود به هم می رسونی ...

نه به ديروز که اينقدر من ناراحت بودم نه به الان که اصلا همه چيز از اين رو به اون رو  شده به خدا اگه می خواهيد به آرزوهاتون برسيد از خودش بخواهيد ...

من و عشقم بايد قسم بخوريم بايد قسم به اونی بخوريم که اراده کرد من و عشقم با هم آشنا بشيم بايد قسم بخوريم به اونی که عشق ما رو از قالب پاکی در نياورد و نخواهد آورد ... که هميشه پشت و پناه هم باشيم ... کاری نکنيم که پشيمون بشيم ... ما بايد به ديگران ثابت کنيم که عشق ما يک عشق جاويدان باقی خواهد ماند.... همديگر رو خوشبخت کنيم ... با هم و برای هم ...

محمد:

از من قسم....

                 خلاصه دعا کنيد اينجا بزودی آپ بشه ...

 

لینک نوشته

دوستت دارم گلم... مافوق تصوراتت!

عزيزان سلام...

و يه سلام سفارشی برای تو ... برای تو که به من زندگی دادی ... برای تويی که به من نفس دادی تا بتونم زندگی کنم و طعم خوش زندگی را در کنار تو بچشم...

ز.ش جونم تو به من خوب بودن را آموختی تو به من پاك بودن را آموختی ... تو به من مزه عاشق بودن رو آموختی ... امروز می خوام يه اعترافی بكنم...

اعتراف می كنم به اين كه تو خيلی پاكی تو بيشتر از اون چيزی كه تو ذهنم بودي پاك هستی ... آری اعتراف می كنم به اين كه من آنقدر كه تو فكر می كردی پاك و خوب نبودم ولی وقتی با تو مزه ی  عشق را چشيدم پيراهن پاكی و خوبی را بر تن كردم ....

دوستت دارم عزيزم دوستت دارم فرشته رؤياهايم اينقدر كه حتی حاضر نيستم به هيچ قيمتی تو را برای يه لحظه از دست بدهم ... و برای بدست آوردندنت همه سختی ها و رنج ها را با توكل به خدا تحمل می كنم ...

و قول می دم كه سرمنشا زندگی ای كه در آينده شروع خواهيم كرد عشق و صفا باشد ... به اميد اون روز با توكل به خداوند مهربون....

ميييييييييييييی دونييييييييييييييييی كه چقدرررررررررررررررررررر؟

لینک نوشته

غم و عشق

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد  

                                                     شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

                                                     گبلانگ سربلندی بر اسمان توان زد

قد خمیده ی ما سهلت نماید اما

                                                     بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

 

 

  

 امروز می خوام در مورد غم بگم . این واژه برای همه واژه ی آشناییه اما کمتر کسی تا به حال تونسته غم بکشه و بدونه که چه طور باید باهاش روبرو بشه . غم ، موجود نفرت انگیزیه ؛ غول بی شاخ و دمی که رویاهارو به باد می ده ، امیدهارو نا امید می کنه و شادی هارو تو یک چشم به هم زدن به غم تبدیل می کنه . اما در حقیقت غم تو زندگی ما نقش مهم تری هم داره که ما معمولاً بهش توجه نمی کنیم . وقتی عاشق می شیم همه منتظریم اتفاقی بیوفته و بعد ما به آرامش خلل ناپذیری دست پیدا کنیم که این آرامش در کنار کسی که دوسش داریم و آرزو داریم که دوسمون داشته باشه هرگز از بین نره . اما عشق واقعاً چنین هدفی نداره . عشق از وجود ما فقط و فقط یک چیز می خواد : عشق ! کمال عشق ، خلوص عشق و آماده شدن دلهای عاشق برای به جون خریدن غم عشق . منتها ما عشقو چیز دیگه ای معنا می کنیم . محمد یک بار می گفت همه ی عشق هایی که واقعی بوده به غم و جدایی منتهی شده . مثل لیلی و مجنون و خیلی های دیگه . من می گم چون عشقشون واقعی بوده باید کامل می شده . چون خیلی عمیق بوده باید تا آخرین حد کامل می شده . به خاطر همین برای رسیدن به هم زجر زیاد کشیدن ، غم زیاد چشیدن و همه می دونن که آخر یک جای دیگه تو یک دنیای دیگه دستای همو گرفتن ... و اون دیگه قسمت بوده و خواست خدا .

   من خوب می دونم که اگر بخوام عاشق باشم اول باید یاد بگیرم چه طور عاشق خودم باشم و و وقتی عاشق خودم بشم می تونم عاشق خالق خودم بشم و بعد می تونم عاشق بنده های این خالق بزرگ و مهربون باشم . این که می گم عاشق خودم باشم نه اینکه خودپرست بشم ، نه ، منظورم اینه که درون خودمو بشناسم و آینده و سعادتم برام ارزش داشته باشه ولی موقعی که عاشق یک انسان دیگه می شم تنها سعادت اون یک نفر برام ارزش داره و همه ی سعی و تلاشمو می کنم که معشوقم به آرزوهاش برسه . پس تا وقتی آینده ی نزدیک ترین شخص بهم ( که خودم باشه ) برام بی ارزش باشه و من نتونم از این یک نفر که از همه بهم نزدیک تره سر در بیارم چه طور می تونم دیگرانو دوست داشته باشم و براشون ارزش قائل باشم ؟! چه طور می تونم تصور کنم که اونها یک انسانن و یک انسان چه قدر می تونه درون زیبا و دوست داشتنیی داشته باشه . وقتی درونی که خودم آروزی داشتنشو داشتم تو کسی ببینم که از خودم بیشتر دوسش دارم دیگه چه کمبودی تو زندگی می تونم احساس کنم ؟! و و قتی تمام عمر سعی می کنم کاری کنم که احساس رضایت بهم دست بده و دست آخر خدا رو از خودم راضی ببینم دیگه چه ناراحتی می تونه تو دلم راه پیدا کنه ؟!

اینها رویاهای دور و دراز منن که برای رسیدن بهشون باید خیلی تلاش کنم و تو این راه یه چیزی می تونه کمکم کنه ، دستمو بگیره و بالا بکشه . اون یک چیز درد عشقه ...

 

                                      ای خدا دلهای مارا با غم عشق آشنا کن !

لینک نوشته

گذشته ها .....

سلام به همه شما عزيزان اين هم يه داستان واقعيه خواهش می كنم ازتون اگر می خونيد نظر بديد ... ممنون

******************************************** 

 يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود توي يه شهر بزرگ توي يكي از محله هاي قديميش چند تا رفيق بودن كه براي رفاقتي كه داشتن جونشون رو مي دادند... توي دعواهاشون پشت هم بودن ... توي شادياشون با هم بود.... توي مشكلاتشون يار هم ...

يادمه يه روز يكي از بچه ها با موتور تصادف مي كنه... برديمش بيمارستان و خودمون همه كاراي اون رفيقمون رو كرديم حتي يادمه موقع تصفيه حساب بيمارستان براي مرخصيش كه كلي پولش شد هر كي هر چي داشت آورد وسط

خلاصه روزاي خيلي خوبي بود همه پشت هم و همه براي هم . توي اين بچه هاي با مرام يكي بود كه بمب خنده بچه ها به حساب مي يومد اسمش مهدي بود اين اقا مهدي ما از اون بچه هاي پاك روزگار بود كه عند معرفت به حساب مي يومد من و مهدي از كوچيكي با هم بزرگ شده بوديم حتي چند باري هم كه من برام مشكلاتي پيش اومده بود پشت به پشت من كمكم كرد...

سه شنبه بود بازم مثل هميشه با بچه ها قرارمون ساعت 8 سر محله بود كه بريم جمكران زيارت اقا اون شب مهدي نيومد ... اخه اون هر هفته زودتر از همه بچه ها سر محله دم جوب آب مي نشست منتظر بقيه مي موند... يعني چرا نيومده؟

رفتيم در خونشون... اومد دم در ... مهدي چرا نيومدي؟... حرفي نزد... مهدي چت شده؟ ...بازم حرفي نزد... حولش دادم... با تو هستم... لبهاش به هم خورد گفت محمد خاطر خواه شدم واي اينو كه از دهن مهدي شنيديم همگي زديم زير خنده اخه مي دونين من تا اون موقع مزه عاشقي رو نمي دونستم. نمي دونستم عاشقي چه درد بزرگيه...

اون مهدي سابق نبود خيلي عوض شده بود فهميديم كه كارش خيلي گره خورده. بعد از كلي حرف به خودش اومد هر چي تو دلش بود رو ريخت بيرون ...

اقا مهدي ما عاشق شده بود به تعبير خودش عاشق يه دختر پاك و معصوم مثل پنجه آفتاب به نام محدثه (شايد براي همينه كه من اسم محدثه رو خيلي دوست دارم) محدثه محله پشتي ما زندگي مي كرد وضعشون خيلي خوب نبود پدرش ساليان سال بود كه به رحمت خدا رفته بود و زير نظر كميته امداد بودند مادري هم داشت كه خيلي پير بود و يك خواهر كه دو سالي از محدثه كوچيك بود...

بعد از حرفاش بهش گفتم مهدي جون حالا مي خواهي چكار كني... گفت نمي دونم ... محمد كمكم كن ... گفتم خوب برو بهش بگو... كه دوستش داري... خلاصه بعد از كلي حرف و دلداري قرار شد بره به اون دختر بگه كه خاطرخواش شده.

فرداي اون روز مهدي اومد در خونمون و خوشحال بود ... خيلي شادتر از روزهاي ديگه ... محمد بهش گفتم !.. اونم منو مي خواد! از ته دل مي خواد قراره باهاش بيشتر صحبت كنم تا با هم بيشتر اشنا بشيم... منم خوشحال شدم از اينكه يه بار ديگه مهدي رو شاد مي بينم ....

خلاصه روزها و شب ها به همين وضع گذشت اقا مهدي هر روز با محدثه خانم توي پارك سر كوچه روي يه نيمكت ابي با هم قرار مي ذاشتند و درد و دل مي كردند ... اونا خيلي هم ديگر رو دوست داشتن و من اين رو مي فهميدم كه عشق مهدي يه عشق پاكه نه از رو هوس و خوشگذروني.... خيلي خوشحال بودم از اينكه رفيقم خوشحاله...

تا اينكه اون روز اومد ... كه اي كاش خدا اون روز رو هيچوقت نمي رسوندي

مثل هر روز مهدي سر ساعت 7 اومده بود پارك و منتظر محدثه بود اما اون دير كرده بود ... مهدي يك ساعت همونجا نشست ولي هيچ خبري از محدثه نشد...

چند روزي به همين منوال گذشت و هر روز مهدي چند ساعتي تو پارك روي اون نيمكت آبي رنگ منتظر محدثه مي شد ولي بازم هيچ خبري از محدثه نبود ...

مهدي ديگه زد به سيم آخر و رفت دم خونه محدثه ... تق تق تق .. ولي هيچ كس دم در نيومد ... تق تق تق ... هيچ صدايي به گوش نمي رسيد تا اينكه چشمش افتاد به خواهر محدثه ... سلام محدثه كجاست؟

و خواهر محدثه به مهدي همه چيز رو گفت

محدثه سه روز پيش وقتي ساعت 7 داشته مي يومده سر قرار كه با مهدي مثل هميشه روي اون نيمكت بشينن و از عشقشون و آيندشون صحبت كنن توي خيابون تصادف مي كنه و مي برنش بيمارستان و اون الان در بيهوشي به سر مي بره ... واي اگه بدونين مهدي چه وضعي شده بود حالش به قدري بد بود كه هيچ كدوم از بچه ها رو نمي شناخت و حرفي نمي زد فقط هر روز جلوي بيمارستان با يه شاخه گل سرخ مي ديدمش كه مي نشست و منتظر خبري بود از محدثه...

روز هفتم بود و هنوز محدثه در بيهوشي به سر مي برد و مهدي هم جلوي در بيمارستان با شاخه گلي كه در دست داشت با چشماني منتظر دعا مي كرد....

ولي ديگه نمي شد براي محدثه كاري كرد اون مرگ مغزي كرده بود... وقتي اين خبر رو به مهدي كه جلوي بيمارستان منتظر نشسته بود و تو دلش با محدثه صحبت مي كرد رو دادند مهدي دوان دوان به طرف اتاقي كه محدثه بستري بود مي ره و كنار تختش ميشينه...

اشك ريزان فرياد مي زد به طوري كه الان يادم مي يوفته دلم ريش ريش مي شه فرياد مي زد محدثه ... محدثه ... بلند شو.. بريم پارك روي نيمكت خودمون بشينيم تا بهت بگم امروز چقدر برات دعا كردم ... محدثه برات گل اوردم همون گلي كه دوستش داري ... يادته مي گفتي از گل سرخ خوشت مي ياد ... يادته مي گفتي دوست داري يه باغ گل سرخ داشته باشي ... محدثه بلند شو... منم مهدی...

از روزی که عاشقم دنيا چه آفتابيه 

                                 برای دلخوشی ها  يه شاخه گل کافيه                     

آفتاب می گه به مهتاب بيدار شو ای ديوونه  

                                   اين قصه ی يه عشقه يه عشقی که می مونه        

نگاه کنيد رو کوهها سپيده دم رسيده  

                                            عشقی به اين قشنگی هرگزی نديده             

ولي بي فايده بود. محدثه رفته بود پيش پدرش و مهدي رو تنها گذاشته بود.

آخرين باري كه مهدي رو ديدم توي مراسم خاكسپاري محدثه بود با يه شاخ گل سرخ توي دستش و چشماني پر از اشك...

بعد از اون هيچ كس خبري از مهدي نداشت... مهدي از پيش ما رفته بود... رفيقمون اون رفيق با معرفت اون بمب خنده از پيش ما رفته بود...

 

 ...نمي دونم مهدي جون الان كجايي ولي هر جا كه هستي

بامعرفت رفاقتمون همين بود؟ که بی خبر بزاری و بری

 

 

 

 

 

لینک نوشته

تاوان عشق (۲)

« نمی تونم ... تو برو . به خاطر خودت خواستم . من نمی تونم حسین ، برو ... به خاطر تو به این روزافتادم، رویاهامو فدات کردم ، دلمو قربونیه آرزوهات کردم ، روحم به خاطر تو مرد !نمی تونم ... دیگه نمی تونم . خواستم خوشبخت بشی ، دیدی که خواستم ، اما نشد ... لعنت به این زندگی … » لحظه ای مکث می کند و سپس با صدای پر دردی ادامه می دهد: « لعنت به این زندگی ! به جون عزیز خودت نمی تونم . نشد . همه چیزو خراب کردن . ممد حسن عوضی محمود خانو راضی کردی منو براش عقد کنه . پس فردا قراره با ننش بیان دنبال من . بی همه چیز محمود خانو خرید . می دونست چی بگه ... خسته ام حسین . به خدا خسته ام . از وقتی محمود خان راضی شده گفته می کشمت اگه بشنوم با حسین بودی . می خواد بره شهر دنبال اون شیخه حاج آقا ، که عقدمونو باطل کنه . می گفت بهش پول می ده ؛ می ره بهش می گه تو آدم نیستی ، نمی خواد منو بدبخت کنی . حسین ... برو حسین ! حالا که جوابتو گرفتی برو ... »

   واژه های مریم هریک مانند پتکی بر سر حسین فرو می آید . کم کم ذهنش به کار می افتد . از جا بر می خیزد و به سوی مریم ، که به سختی می گرید ، می رود . اشکهای داغش را از گونه هایش پاک می کند . دستانش را در دست می گیرد . هر دو صدای قلبش را می شنوند . دستانشان می لرزد و نگاهشان در هم غرق می شود . حسین به آرامی لب می گشاید که چیزی بگویدلحظه ای درنگ می کند و سپس با لحن گرم و پر شوری درگوش مریم زمزمه می کند : « بیا بریم ... با هم از اینجا بریم . می ریم که با هم بمیریم ... تا مرگ با هم می ریم . هرچی می خواد بشه بشه ... »

   خون به سرعت به مغز مریم می دود . افکارش با عجله در کاسه ی خیالش دست و پا می زند . از تصور پیشنهادی که حسین داده بود چشمانش برق می زند . قلبش تیر می کشد و صورتش سرخ می شود . او می داند که این تنها راه نجات آندوست : « حسین ... من ... » لحظه ای به سکوت موهومی می گذرد ... « باشه ! کی ؟ » حسین شگفت زده به او خیره می شود . « هر وقت تو بگی . همین امشب . اصلاً همین الان . من می رم تو هم از راه پشت جنگل بیا که کسی نبیندت . اون جای همیشگی منتظرتم ... دیر نکنی ها ! » از جای بر می خیزد که برود اما انگار نگاه مریم را می شنود که صدایش می کند . به سمت او می چرخد ، با گام بزرگی خود را به محبوب زیبایش می رساند و به سختی او را در آغوش می کشد . لبهای داغش را می بوسد ؛ تو گویی گرمای لبهای مریم به او زندگی تزریق می کند . به سرعت رهایش می کند و به بیرون می رود .

                                       ******

   پرتوهای نور خورشید از لابه لای شاخ و برگ درختان به داخل می خزد و گونه های داغ حسین را نوازش می کند . چشمان سیاهش با دقت اعماق جنگل را می کاود . انتظار عذاب آوری روحش را می فشارد . ناگهان با شنیدن صدایی به سمت بوته ی بزرگ تمشک می دود . مریم را می بیند : غرق در آرامشی با شکوه ... قلبش همیشه این آرامش را می ستوده است . با نگاهی مملوء از عشق و شعف مریم به مریم خیره می شود . « این جوری نگام نکن ... » لبخندی چهره هاشان را در بر می گیرد «بریم . دیر می شه . باید تا شب نشده حسابی دور بشیم . »

-       مریم ... می دونی چه قدر دوست دارم ؟ 

-       نه !

-       وقتی شب بشه ستاره هارو برات میشمرم که بگم چه قدر !

   مریم با متانت لبخند می زند . حسین او را در بر می گیرد و برای لحظه ای پیکرش را می فشارد . سپس به راه می افتند و در بی نهایت جنگل از نظر ناپدید می شوند ... .

                                         

                                                      ****   پايان  ****

 

لینک نوشته

تاوان عشق

سلام به همه ی دوستان خوبمون ؛ من يه قصه نوشتم که با مشورت محمد خواستم اينجا وارد کنم اما چون خيلی طولانی شد در دو نوبت می نويسم که سبب تکدر خاطر عزيزان نشه  نظر يادتون نره حتماْ بگيد که خوب می نويسم يا نه که ببينم می شه ادامه داد ... متشکرم !

                     ********************************************  

زمان شالیکوبی فرا می رسد . به هر جا که نظر کنی زندگی و نشاط در برابر دیدگانت جست و خیز می کند . ابر های پراکنده ، لکه های پیراهن آبی آسمان شده اند و درختان پیکر سبز زمین را می آرایند . موسیقی ملایم باد که صدای دلنواز پرندگان جنگل را در دشت می نوازد با هیاهوی زنان شالیکوب در می آمیزد و پرنده ی افکار بی قرار مریم را به دام می اندازد . بر فراز تمام شگفتی های روی زمین ، خورشید خواب آلود صبح است که در آغوش آسمان ،  چشم گشوده و نگاه پر فروغش را بر اندام موجودات فرو می ریزد .

   منظره ی روح بخش دشت و شالیزار به آرامی از مقابل دیدگان دختر شالیکوب می گذرد . این سکوت پر هیاهو تداعی کننده ی آرامشی بی دوام است . در امتداد درختان که حاشیه ی دشت را پر رنگ کرده اند خود را می بیند که بی صبرانه در انتظار است و در این هنگام از کناره ی رودخانه مرد جوانی رامی بیند که با لبخندی گرم به سویش می آید . دستانش را می گیرد و در بی نهایت جنگل از نظر ناپدید می شوند ... .

   صدای پرندگان و هیاهوی زنهای شالیکار او را به خود می آورد . به تصویر چهره اش در آب نظر می کند . اندوه چشمانش را جز قلب پر دردش کسی نمی بیند . زانوانش بی حس شده اند . خوشه های برنج را بر روی آب رها می کند و از زنان کناره می گیرد . به آرامی به سوی ده به راه می افتد . ساعتی خیره به جاده ،حرکت می کند. چشمان سیاهی پیکر آرامش را دنبال می کند . مریم در مقابل شکاف دیواری توقف می کند و سپس به داخل می خزد . دامن پر چینش را بالا می گیرد و از روی سنگ ها می پرد . روی تخته سنگ کوچکی می نشیند و به تکاپوی ذرات آب چشم می دوزد .

   ناگهان از صدای پایی روی برگهای خشکیده به خود می آید سر برمی گرداند و بی حرکت می ماند . گرمای خون را بر گونه هایش احساس می کند . صدای قلبش را می شنود تو گویی قلبش تپش های خود را فریاد می زند . مریم هم چنان بی حرکت ، خیره می ماند .

   حسین از مقابل شکاف دیوار به سویش می آید . « سلام » زبام مریم در دهانش قفل شده است . تنها نگاهش را از صورت آرام حسین بر می گیرد . از جا بر می خیزد که بیرون برود اما حسین بازویش را می چسبد و متوقفش می کند . « صبر کن مریم . نمی تونی همین جور ی منو بذاری بری تو نامزد منی... من ... من دوست دارم می دونی » و مریم هم چنان در سکوت به سنگریزه هایی که گویی در سکوت نگاهش را دنبال می کنند چشم می دوزد . حسین ادامه می دهد : « آخه یه حرفی بزن . الان یه ماهه لام تا کام حرف نزدی یعنی انقدر ازم نفرت بدل گرفتی که لایق جواب گرفتن هم نمی شم ؟ ... دِ حرف بزن لامصّب ... » مریم به سرعت خود را از میان بازوان ورزیده ی حسین خارج می کند اما او باز متوقفش می کند « این بار نمی ذارم بری باید بمونی بگی بعد بری . خوب بگو چرا ؟ آخه چرا . » همهءبدن مریم می لرزد. نمی تواند سرش را بالا بیاورد . لحظه ای بی حرکت می ماند و آنگاه بغضش می شکند . مثل همیشه بی صدامی گرید . اشکهایش هم چون مروارید از روی امواج گونه هایش به پایین می غلتد . چشمانش را می بندد و به آرامی اشک می ریزد . پلکهایش را که از هم می گشاید قلبش فرو می ریزد . چشمان بی تاب  و پر درد حسین نگاهش را چنگ می زند و قلبش را می فشارد . این اولین بار است که اشک های مردی را می بیند . حسین به سختی می گرید . مریم را رها می کند و به روی تخته سنگ مرطوبی می نشیند . صورتش را در میا ن دستانش پنهان می کند . شانه های مردانه اش با هق هق گریه می لرزد . صدای گریه ی حسین روح مریم را وحشیانه تازیانه باران می کند . چشمانش را می بندد . احساس می کند غولی از اشکهای حسین با صدای دلخراش ناله های پر دردی ، او را در سکوتی سنگین و تاریک دنبال می کند . مریم می دود اما دست آخر غول خشمگین او را به چنگ می آورد و ... به سرعت چشم می گشاید . سهم این رویا لرزه به جانش می آورد . به دیوار تکیه می کند و در سکوت فرو می ریزد .

                                         ادامه دارد ...

لینک نوشته

....تسليت ای فاطمه ....

به نام خداوند جان افرين

 

ناله جبرئيل آيد از سما

                        تهدمت و الله ارکان الهدی

 

 علی ای همای رحمت

ميان معرکه سر در گميم مردم

                                  چه نارفيق و چه نامرديم ای مردم

علی ز همسفر نيمه راه می گويد 

                                  علی شکايت ما را به چاه می گويد:

(بيا دلا که ز مردم به خود پناه بريم

                                  ز دست مردم نا اهل سر به چاه بريم)

 

 

 

 

لینک نوشته



براي اينکه دوستان با چگونگي رابطه ي ما آشنا بشن بايد به حضور منورتون برسونيم که خانواده هاي ما چنديد ين سال پيش به طور اتفاقي با هم آشنا شدن . يعني دقيقاً وقتي ما هنوز خيلي کوچيک بوديم . اما خوب کم کم که بزرگ تر شديم همه چيز تغيير کرد و خلاصه سرتونو درد نياريم که آخر کار ما که به خودمون اومديم و ديديم عاشق شديم . چند سال به سکوت دردناکي گذشت و بعد هر دومون فهميديم که تو دل طرف مقابل چي ميگذره و حالا تا روزي که به هم برسيم اينجا تنهايي هامونو پشت سر مي ذاريم . براي ما دعا کنين . ممنون : هزار بار